X
تبلیغات
رایتل

کلبهء عشق ما
عکسها و خاطرات دخترم سدنا الهه دریاها خدای خوبیها

دوستای خوبمون

عسلکم گلکم

 

سلام 

خیلی وقته چیزی از خاطراتمون اینجا برات ننوشتم شما امروز دقیقا ۲۰ هفته و ۴ روزته به عبارتی ۵ ماه ۴ روزه که داری رشد میکنی تا پا به این دنیا برسی درست مژل شکوفه های بهاری که دارن خودشون برای تایستون اماده میکنن عسلک ما هم باید خوب رشد کنه که تابستون نزدیکه و خیلی وقتی نداریم

از زمستون سرد امسال برات بگم که مامانی روحسابی خونه نشین کرد بعد از اینکه از تهران به همراه بابایی اومدیم خونه سرمای سختی شروع شد و همه جا رو برف و یخ پوشونده بود برا همین هم من خونه نشین شدم نه سر کار تونستم دیگه برم نه حتی تا خونه مامانی  و نه باشگاه همش هم از ترس این بود که نکنه لیز بخورم و عسلکم آسیب ببینه برا همین وقتی در اولین ویزیت دکترمون رفتم رو وزنه کلی اضافه وزن پیدا کرده بودم دکتر هم گفت برا اینه که ورزشتو یکهو گذاشتی کنار اینطور شده  ولی میدونم همه اینا بعد از تولد عسلکم در کمتر از ۸ ماه درست میشه برا همین هم اصلا مژل قبل رو این قضیه حساسیت ندارم چون الان مهم فقط عسلکم الان وقت دلواپسی در این موارد نیست بعدا همه این اضافه وزنها برمیگرده مطمئنم

راستی گلم فکر کنم تا الان دیگه خودت فهمیدی  ما در تاریخ ۲۲ اسفند ۸۶ به منزل جدیدمون اسباب کشی کردیم یه  خونه خوشمل برای ۳ نفر اسباب کشی سختی بود چون دیگه من همه کاری رو نمیتونستم به تنهایی انجام بدم مامانی خیلی کمکم کرد و برای چیدن هم عمه جون و خاله ا ی هم اومدن کمک ما الان یک ماه و چند روزه که به این خونه اومدیم

و اما نوروز امسال:

یه فرق بزرگ با هر سال داشت بعد از ۷ سال که من و بابایی تنها سر سفره ۷ سین می نشستیم امسال یه فسقلی ۱۶ هفته و ۱ روزه هم با ما بود البته نه کنارمون بلکه تو وجود مامانی

من و بابایی امسال آخرین مسافرت به قول بابایی مجردی رو هم با هم رفتیم و قبل از رفتن تصمیم گرفتیم جاهایی رو بریم که قبلا نرفته بودیم پس با هم دو به دو حرکت کردیم به سمت یاسوج و شهرکرد و شیراز و اصفهان که البته ۲ تای آخری رو تجربه داشتیم منتها یاسوج و شهرکرد برامون جالب بود و از جمله آبشار مارگون که خیلی راه طولانی برا رسیدن به اون طی کردیم و ۳۰دقیقه هم تو پیچهای کوه پیاده روی کردیم ولی من اصلا اذیت نشدم و شما به عنوان یه نی نی خوف همسفر خوفی برامون تو سفر بودی چون بابایی اولش خیلی نگرانمون بود برا همین می خواست فقط مسافرت رو به شهرکرد و یاسوج ختم بکنه و بر گردیم ولی وقتی حال خوب ما ۲ تا رو میدید خیالش راحتر میشد برا همین به شیراز و اصفهان هم سری زدیم و مسافرت رو کمی طولانی کردیم البته مامانی به شیراز که رسید کمی حالش بد شد ولی پیش بینی کرده بودم چون من از بچگی هر وقت وارد شیراز شده بودم ۲۴ ساعت اول حالم بد میشده نمیدونم به خاطر آب و هوای شیرازه یا حساسیت به چیزی تو فصل بهار تو شیراز ولی خوب امسال من لواشک هم توی راه زیاد خورده بودم که عوارض خودش رو تو شیراز بیچاره نشون داد در کل مسافرت بسیار عالی بود و کلی به من و بابایی خوش گذشت و کلی وقت داشتیم در مورد عسلکمون با هم صحبت کنیم  

از مسافرت هم که اومدیم یک شب خونه بودیم و دوباره رفتیم تهران عروسی و ۱ شب هم اونجا موندیم میدونم اونجا هم بهت خوش گذشته .عید امسال با هم به ۲ جای زیارتی رفتیم اول برادر امام رضا شاه چراغ و بعدشم تو راه برگشت از تهران یعنی قم خواهر امام رضا و با بابایی قرار گذاشتیم خود امام رضا رو هم بعد از تولد شما در اولین فرصت زیارت کنیم  یکی از دوستای مامانی میگفت:نی نی شما حتما مارکوپلو میشه چون شما از اون اول همش در حال جا به جایی و سفر بودین  

و اما اولین حرکت  عسلک:۱۸/۱/۸۷

دقیقا  ۴ ماه ۱۸ روزه بودی که ساعت ۱۰ صبح وقتی داشتم نهار آماده میکردم اولین حرکتت رو حس کردم اول فکردم دارم اشتباه میکنم ولی دقیقا ۱۵ دقیقه بعدش دوباره مثل یه حباب اومدی به سمت بالا چند لحظه ای مکث کردی و دوباره به سر جای خودت برگشتی و این حرکت رو ۵ بار انجام دادی یعنی بین ساعت ۱۰ تا ۱۱:۱۵ صبح دقیقا هر ۱۵ دقیقه یک بار بلافاصله آژانس گرفتم و رفتم آزمایشگاه و جوای آزمایش سلامت جنین رو گرفتم الحمدلله اصلا ریسک خطر نداشتی ولی نتیجه رو بردم طبقه پایین آزمایشگاه پیش دکترمون (خوش بختانه همه کنار هم هستن و دسترسی اسون)ساعت ۱۲:۱۵ رفتیم داخل خانوم دکتر هم تایید کرد که خوشبختانه در سلامت کامل هستی و کلی خوشحالم کرد بعد شیرین کاری اون روزت رو براش گفتم کلی خندید و گفت  در طی چند سالی که به خانومای باردار سرو کار دارم اولین نفری هستی که  حست رو اینقدر قشنگ توصیف کردی درسته خودش بوده و بالاخره خودی نشون داده کلب با خانوم دکتر خندیدیم و من با خیالی آسوده به خونه برگشتم و تو راه با اس ام اس خبر اولین شیطنتت رو به بابایی دادم

حالا جنسیت عسلک:۲۴/۱/۱۳۸۷

    

دیگه از اینکه نمیدونستم چی صدات بزنم داشتم کلافه میشدم چون تو کتاب خونده بودم الان دیگه شما صدای من رو میشنوی و نیاز هست که باهات حرف بزنم ولی نمیدونستم با چه لحنی و از چی برات بگم چون با پسمر یه طوری آدم حرف میزنه و با دخمر یه جور دیگه خاله  جونی که میگفت با نظر سنجی که تو وبلاگش گذاشته بوده همه گفتن که شما دخمری به جز یکی از عمویی های وبلاگی ولی خوب بر عکس اینجا تو فامیل همه میگفتن نی نی ما پسمره به جز مامانی و البته بابایی من هم که این وسط گیج و گم چون به عنوان اولین تجربه هیچ چیزی در این موارد نمیدونستم پس روزه ۲۴ فروردین تصمیم گرفتم پرده از این معما بردارم پس با بابایی رفتیم سونوگرافی  توی راه از بابایی پرسیدم حدس میزنه چی باشه و اون با اطمینان کامل گفت که دختره  و با هم سر این قضیه شرط بستیم که اگه دختر بود من به اون یه بستنی آیس پک بدم و در غیر این صورت اون به من

به اصرار یه وقت بین مریض گرفتیم و بعد از ۱ ساعت معطلیساعت ۶:۱۵ عصر  نوبت ما شد و رفتیم داخل دکتراول صدای قلبت رو برامون گذاشت(الهی هیچ و قت این لحظات رو یادم نمیره قلبت خیلی تند میزد ) و بعداز چند دقیقه  معاینه  گفت که نی نی شما در سلامت کامله من و بابایی هم که  با چشمای گشاد شده چشم به مونیتور روبه رومون انداخته بودیم چیزی سر در نمی اوردیم  دکتر که متوجه نگاههای کنجکاو انه ما شده بود پرسید بچه اولتونه؟و بابایی گفت که بله و دکتر هم با لبخندی معنا دار  گفت مشخصه از دکتر خواستم کمی برام رو مونیتور توضیح بده گفتم آقای دکتر من هیچی نفهمیدم کجا به کجا بود  و اون هم عذر خواهی کرد و گفت که باید اولش این کارو میکرده پس برامون از اول شروع کرد و با حو صله تمام اول  قلبشو نشون داد که مثل گنجیشک تند و تند میزد و بعد هم کف پاهاتو نشون داد و بعدشم ستون مهره هاتو یه فرم خاصی نشسته بودی بر عکس تموم  عکسهای که از جنینها دیده بودم پاهاتو تو شکمت جمع  نکرده بودی بلکه گذاشته بودی زیر باسنت و نشسته بودی مثل بچه هایی که خیلی مودب در حضور بزرگتر میشینن(مثل اینکه فهمیده بودی اون لحظه چند نفر دارن نگاهت میکنن) نازی خیلی ژست مودبانه  ای گرفته بودی آقای دکتر انگشتهای کوچولو و ظریفت رو هم نشونمون داد و من هم مرتب اونجا با هر تصویری که ازت میدیم میگفتم الهی  نازی  ای جانم   اخه خیلی خوشمل بودی در آخر هم آقای دکتر گفت که نی نی شما یه دختره و اونجا بود که بابایی شرط رو برد و ما همگی با هم از شادی خندیدیم

هر دو بسیار خوشحال شدیم و با شعف تمام و تشکر از آقای دکتر از مطب اومدیم بیرون و من مرتب از علی سوال میکردم چطور اینقدر مطمئن بودو برای بار دیگر به حس ششم بابایی ایمان اوردم از اونجا بابایی منو رسوند خونه مامانی و من مثل ندید بدیدا همه چیزو تندی گفتم  و البته خاله جونی هم که بلافاصله همه چیزو فرستاد رو آنتن و  حالا دیگه همه خبر دارن به جز خواجه که البته مطمئنا اونم تا حالا خبر شده

حالا مرتب بگین چرا ما نمیائیم دیروز اومدم ولی اول یه گردگیری از این کلبه کردم و فضا رو کم نی نی وار کردم و  قالب رو عوض کردم و امروز هم اومدم و آپ کردم

 ببینین چقدر نوشتم کلی هم چشای دوستامونو خسته کردم و لی خوب باید تلافی این چند ماه رو میکردم من ۳ ماه بود که چیزی ننوشته بودم  کلی از دوستامون هم از دستمون دلخور شده بودن  و منو از طریق خاله جونی مطلع میکردن و سوال کرده بودن که چرا چند وقتیه نیومده بودیم  منم تو پست قبلی قول داده بودم به زودی بیام و اومدم و هوارتا نوشتم  

از همین جا هم تولد یکهویی  و شوکه کننده گلک  عزیزhttp://9maho9roz.blogsky.com/ و نازمون رو به مامانی و بابایی تبریک میگم خوب غافلگیرتون کرد خودمونیم ها کلی زودتر از موعد مقرر

 

 

 

 

[ یکشنبه 1 اردیبهشت 1387 ] [ 03:39 ب.ظ ] [ سمیه ]
درباره وبلاگ

31 سالمه همسری دارم به پاکی باران که عاشق هم هستیم و با عشقی پاک در کنار دختری مهربون و با احساس مثل پدرش با هم زندگی آرومی داریم عاشق درس خوندن و کتابم از محیطهای زنونه خوش نمیاد تو شغلم از آقا بالا سر و رییس داشتن بیزار بوده و هستم برا همین و خیلی دلایل دیگه شروع دوباره در تحصیلم داشتم و عاشق رشته ام هستم و عالی پیش رفتم به گونه ای که در 6 ترم با معدلی خوب درسم رو در رشته حقوق تموم کردم البته هرانجه دارم در اول مدیون خدای مهربونم هستم و بعد همسر صبور و فداکارم که در تمام زندگیم رد پای مهربانی همکاری و صداقتش هست و پدری نمونه برا دخترمون که همیشه میتونه به داشتن چنین پدری مدیر باشعور و مهربان به خودش بباله دوستتون دارممممممممممممممممم
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 152831

free counters "  Daisypath Next Aniversary PicDaisypath Next Aniversary Ticker کلبه ایها ترکوندن - کلبهء عشق ما
X
تبلیغات
رایتل
عکسها و خاطرات دخترم سدنا الهه دریاها خدای خوبیها

دوستای خوبمون

عسلکم گلکم

 

سلام 

خیلی وقته چیزی از خاطراتمون اینجا برات ننوشتم شما امروز دقیقا ۲۰ هفته و ۴ روزته به عبارتی ۵ ماه ۴ روزه که داری رشد میکنی تا پا به این دنیا برسی درست مژل شکوفه های بهاری که دارن خودشون برای تایستون اماده میکنن عسلک ما هم باید خوب رشد کنه که تابستون نزدیکه و خیلی وقتی نداریم

از زمستون سرد امسال برات بگم که مامانی روحسابی خونه نشین کرد بعد از اینکه از تهران به همراه بابایی اومدیم خونه سرمای سختی شروع شد و همه جا رو برف و یخ پوشونده بود برا همین هم من خونه نشین شدم نه سر کار تونستم دیگه برم نه حتی تا خونه مامانی  و نه باشگاه همش هم از ترس این بود که نکنه لیز بخورم و عسلکم آسیب ببینه برا همین وقتی در اولین ویزیت دکترمون رفتم رو وزنه کلی اضافه وزن پیدا کرده بودم دکتر هم گفت برا اینه که ورزشتو یکهو گذاشتی کنار اینطور شده  ولی میدونم همه اینا بعد از تولد عسلکم در کمتر از ۸ ماه درست میشه برا همین هم اصلا مژل قبل رو این قضیه حساسیت ندارم چون الان مهم فقط عسلکم الان وقت دلواپسی در این موارد نیست بعدا همه این اضافه وزنها برمیگرده مطمئنم

راستی گلم فکر کنم تا الان دیگه خودت فهمیدی  ما در تاریخ ۲۲ اسفند ۸۶ به منزل جدیدمون اسباب کشی کردیم یه  خونه خوشمل برای ۳ نفر اسباب کشی سختی بود چون دیگه من همه کاری رو نمیتونستم به تنهایی انجام بدم مامانی خیلی کمکم کرد و برای چیدن هم عمه جون و خاله ا ی هم اومدن کمک ما الان یک ماه و چند روزه که به این خونه اومدیم

و اما نوروز امسال:

یه فرق بزرگ با هر سال داشت بعد از ۷ سال که من و بابایی تنها سر سفره ۷ سین می نشستیم امسال یه فسقلی ۱۶ هفته و ۱ روزه هم با ما بود البته نه کنارمون بلکه تو وجود مامانی

من و بابایی امسال آخرین مسافرت به قول بابایی مجردی رو هم با هم رفتیم و قبل از رفتن تصمیم گرفتیم جاهایی رو بریم که قبلا نرفته بودیم پس با هم دو به دو حرکت کردیم به سمت یاسوج و شهرکرد و شیراز و اصفهان که البته ۲ تای آخری رو تجربه داشتیم منتها یاسوج و شهرکرد برامون جالب بود و از جمله آبشار مارگون که خیلی راه طولانی برا رسیدن به اون طی کردیم و ۳۰دقیقه هم تو پیچهای کوه پیاده روی کردیم ولی من اصلا اذیت نشدم و شما به عنوان یه نی نی خوف همسفر خوفی برامون تو سفر بودی چون بابایی اولش خیلی نگرانمون بود برا همین می خواست فقط مسافرت رو به شهرکرد و یاسوج ختم بکنه و بر گردیم ولی وقتی حال خوب ما ۲ تا رو میدید خیالش راحتر میشد برا همین به شیراز و اصفهان هم سری زدیم و مسافرت رو کمی طولانی کردیم البته مامانی به شیراز که رسید کمی حالش بد شد ولی پیش بینی کرده بودم چون من از بچگی هر وقت وارد شیراز شده بودم ۲۴ ساعت اول حالم بد میشده نمیدونم به خاطر آب و هوای شیرازه یا حساسیت به چیزی تو فصل بهار تو شیراز ولی خوب امسال من لواشک هم توی راه زیاد خورده بودم که عوارض خودش رو تو شیراز بیچاره نشون داد در کل مسافرت بسیار عالی بود و کلی به من و بابایی خوش گذشت و کلی وقت داشتیم در مورد عسلکمون با هم صحبت کنیم  

از مسافرت هم که اومدیم یک شب خونه بودیم و دوباره رفتیم تهران عروسی و ۱ شب هم اونجا موندیم میدونم اونجا هم بهت خوش گذشته .عید امسال با هم به ۲ جای زیارتی رفتیم اول برادر امام رضا شاه چراغ و بعدشم تو راه برگشت از تهران یعنی قم خواهر امام رضا و با بابایی قرار گذاشتیم خود امام رضا رو هم بعد از تولد شما در اولین فرصت زیارت کنیم  یکی از دوستای مامانی میگفت:نی نی شما حتما مارکوپلو میشه چون شما از اون اول همش در حال جا به جایی و سفر بودین  

و اما اولین حرکت  عسلک:۱۸/۱/۸۷

دقیقا  ۴ ماه ۱۸ روزه بودی که ساعت ۱۰ صبح وقتی داشتم نهار آماده میکردم اولین حرکتت رو حس کردم اول فکردم دارم اشتباه میکنم ولی دقیقا ۱۵ دقیقه بعدش دوباره مثل یه حباب اومدی به سمت بالا چند لحظه ای مکث کردی و دوباره به سر جای خودت برگشتی و این حرکت رو ۵ بار انجام دادی یعنی بین ساعت ۱۰ تا ۱۱:۱۵ صبح دقیقا هر ۱۵ دقیقه یک بار بلافاصله آژانس گرفتم و رفتم آزمایشگاه و جوای آزمایش سلامت جنین رو گرفتم الحمدلله اصلا ریسک خطر نداشتی ولی نتیجه رو بردم طبقه پایین آزمایشگاه پیش دکترمون (خوش بختانه همه کنار هم هستن و دسترسی اسون)ساعت ۱۲:۱۵ رفتیم داخل خانوم دکتر هم تایید کرد که خوشبختانه در سلامت کامل هستی و کلی خوشحالم کرد بعد شیرین کاری اون روزت رو براش گفتم کلی خندید و گفت  در طی چند سالی که به خانومای باردار سرو کار دارم اولین نفری هستی که  حست رو اینقدر قشنگ توصیف کردی درسته خودش بوده و بالاخره خودی نشون داده کلب با خانوم دکتر خندیدیم و من با خیالی آسوده به خونه برگشتم و تو راه با اس ام اس خبر اولین شیطنتت رو به بابایی دادم

حالا جنسیت عسلک:۲۴/۱/۱۳۸۷

    

دیگه از اینکه نمیدونستم چی صدات بزنم داشتم کلافه میشدم چون تو کتاب خونده بودم الان دیگه شما صدای من رو میشنوی و نیاز هست که باهات حرف بزنم ولی نمیدونستم با چه لحنی و از چی برات بگم چون با پسمر یه طوری آدم حرف میزنه و با دخمر یه جور دیگه خاله  جونی که میگفت با نظر سنجی که تو وبلاگش گذاشته بوده همه گفتن که شما دخمری به جز یکی از عمویی های وبلاگی ولی خوب بر عکس اینجا تو فامیل همه میگفتن نی نی ما پسمره به جز مامانی و البته بابایی من هم که این وسط گیج و گم چون به عنوان اولین تجربه هیچ چیزی در این موارد نمیدونستم پس روزه ۲۴ فروردین تصمیم گرفتم پرده از این معما بردارم پس با بابایی رفتیم سونوگرافی  توی راه از بابایی پرسیدم حدس میزنه چی باشه و اون با اطمینان کامل گفت که دختره  و با هم سر این قضیه شرط بستیم که اگه دختر بود من به اون یه بستنی آیس پک بدم و در غیر این صورت اون به من

به اصرار یه وقت بین مریض گرفتیم و بعد از ۱ ساعت معطلیساعت ۶:۱۵ عصر  نوبت ما شد و رفتیم داخل دکتراول صدای قلبت رو برامون گذاشت(الهی هیچ و قت این لحظات رو یادم نمیره قلبت خیلی تند میزد ) و بعداز چند دقیقه  معاینه  گفت که نی نی شما در سلامت کامله من و بابایی هم که  با چشمای گشاد شده چشم به مونیتور روبه رومون انداخته بودیم چیزی سر در نمی اوردیم  دکتر که متوجه نگاههای کنجکاو انه ما شده بود پرسید بچه اولتونه؟و بابایی گفت که بله و دکتر هم با لبخندی معنا دار  گفت مشخصه از دکتر خواستم کمی برام رو مونیتور توضیح بده گفتم آقای دکتر من هیچی نفهمیدم کجا به کجا بود  و اون هم عذر خواهی کرد و گفت که باید اولش این کارو میکرده پس برامون از اول شروع کرد و با حو صله تمام اول  قلبشو نشون داد که مثل گنجیشک تند و تند میزد و بعد هم کف پاهاتو نشون داد و بعدشم ستون مهره هاتو یه فرم خاصی نشسته بودی بر عکس تموم  عکسهای که از جنینها دیده بودم پاهاتو تو شکمت جمع  نکرده بودی بلکه گذاشته بودی زیر باسنت و نشسته بودی مثل بچه هایی که خیلی مودب در حضور بزرگتر میشینن(مثل اینکه فهمیده بودی اون لحظه چند نفر دارن نگاهت میکنن) نازی خیلی ژست مودبانه  ای گرفته بودی آقای دکتر انگشتهای کوچولو و ظریفت رو هم نشونمون داد و من هم مرتب اونجا با هر تصویری که ازت میدیم میگفتم الهی  نازی  ای جانم   اخه خیلی خوشمل بودی در آخر هم آقای دکتر گفت که نی نی شما یه دختره و اونجا بود که بابایی شرط رو برد و ما همگی با هم از شادی خندیدیم

هر دو بسیار خوشحال شدیم و با شعف تمام و تشکر از آقای دکتر از مطب اومدیم بیرون و من مرتب از علی سوال میکردم چطور اینقدر مطمئن بودو برای بار دیگر به حس ششم بابایی ایمان اوردم از اونجا بابایی منو رسوند خونه مامانی و من مثل ندید بدیدا همه چیزو تندی گفتم  و البته خاله جونی هم که بلافاصله همه چیزو فرستاد رو آنتن و  حالا دیگه همه خبر دارن به جز خواجه که البته مطمئنا اونم تا حالا خبر شده

حالا مرتب بگین چرا ما نمیائیم دیروز اومدم ولی اول یه گردگیری از این کلبه کردم و فضا رو کم نی نی وار کردم و  قالب رو عوض کردم و امروز هم اومدم و آپ کردم

 ببینین چقدر نوشتم کلی هم چشای دوستامونو خسته کردم و لی خوب باید تلافی این چند ماه رو میکردم من ۳ ماه بود که چیزی ننوشته بودم  کلی از دوستامون هم از دستمون دلخور شده بودن  و منو از طریق خاله جونی مطلع میکردن و سوال کرده بودن که چرا چند وقتیه نیومده بودیم  منم تو پست قبلی قول داده بودم به زودی بیام و اومدم و هوارتا نوشتم  

از همین جا هم تولد یکهویی  و شوکه کننده گلک  عزیزhttp://9maho9roz.blogsky.com/ و نازمون رو به مامانی و بابایی تبریک میگم خوب غافلگیرتون کرد خودمونیم ها کلی زودتر از موعد مقرر

 

 

 

 

[ یکشنبه 1 اردیبهشت 1387 ] [ 03:39 ب.ظ ] [ سمیه ]
@message