X
تبلیغات
رایتل

کلبهء عشق ما
عکسها و خاطرات دخترم سدنا الهه دریاها خدای خوبیها

 سلام به همه ی دوستان خوب وبلاگی.امیدوارم توی این مدت که ما کلبه ای ها مشغول تدارکات 

عروسی بودیم به شما دوستای خوبمون هم خوش گذشته باشه.هم اکنون که در حال نوشتن برای دوستان هستم احساس کم خوابی و کوفتگی رو به یدک میکشم. .اون قدر حرف واسه ی گفتن هست که نمی دونم از کجا براتون شروع کنم.فکر میکنم بهترین کار اینه که این پست رو اختصاص بدم به عروسی برادرم و از چند شب عروسی خلاصه ای بگم. 

اول از همه از حنابندون شروع میکنم .حنابندون خونه ی بابایینا بود و بسی به همه خوش گذشت. و واقعا شب به یااد ماندنی ایی شد و به همراه همه ی مهمونا تا پاسی از صبح بیدار بودیم ومراسم پای کوبی داشتیم(فارسی را پاس بداریم)
شب عروسی هم که قبل از رفتن به تالار با بابا علی و سدنا و خواهری و دختر خاله ها رفتیم اتلیه و بعد هم رفتیم تالار.همه چیزززز  خیلی خوب پیش میرفت.واااااقعا خوش گذشت.مخصوصا اخر شب که به همراه کاروان عروس و داماد رفتیم خونه ی بابایینا و مراسم اخر شب داشتیم 

بابا علی و پسرعموهای عزیز و در کل جوونای فامیل سنگ تموم گذاشتنو میدونو خالی نکردن. 

وای که خواهری هم توی این چند شب وااااااااااااقعا سنگ تموم گذاشتو برای یکدونه داداشمون کم نگذاشت. 

نمی دونم برادرم و خانومش چه جوری میتونن این همه شلوغ کاری  رو توی عروسیش جبران کنن.در کل بگم که خیلی عالی بود. 

و اما پا تختی.دیگه روز پاتختی تقریبا خسته بودیم و لی باز عقب نشینی نکردیم و همچنان نهضت شلوغی ادامه دااااااااااااااشت و بعدشم بخش خوب و پر طرفدار پذیرایی و بعد هم 

بخش خوبتر و پر طرفدار تر اعلام کادوهااااا.دست همه درد نکنه.. 

بعد از مراسم پاتختی  هم به همراه مامان و بابا و خواهری و عروس و داماد رفتیم التلیه  

عکس های خانوادگیمونو گرفتیم.شبشم همه ی اقوام درجه ی یک خونمون بودند و وقتی رسیدیم خونه دیدیم همه چیز رو خودشون اماده کردند و انگار ما مهمونشون بودیم و کلی زحمت کشیده بودند. هممون دلمون لک میزد شب های بیشتری رو با هم باشین و دور هم خوش بگذرونیم. 

این شب ها بهانه ای هستن برای با هم بودن و شادی بودن.کاش از دستشون ندیم.

شب بعدشم که مراسم مادر زن سلام بود و همه ی اقوام درجه ی یک از طرف خانواده ی عروس  

به رستوران پارس دعوت شده بودند .(اون شب هم خیلی خوش گذشت)

این هم از عروسی که خیلی خوب برگزار شد. 

[ سه‌شنبه 20 مهر 1389 ] [ 08:29 ب.ظ ] [ سمیه ]
درباره وبلاگ

31 سالمه همسری دارم به پاکی باران که عاشق هم هستیم و با عشقی پاک در کنار دختری مهربون و با احساس مثل پدرش با هم زندگی آرومی داریم عاشق درس خوندن و کتابم از محیطهای زنونه خوش نمیاد تو شغلم از آقا بالا سر و رییس داشتن بیزار بوده و هستم برا همین و خیلی دلایل دیگه شروع دوباره در تحصیلم داشتم و عاشق رشته ام هستم و عالی پیش رفتم به گونه ای که در 6 ترم با معدلی خوب درسم رو در رشته حقوق تموم کردم البته هرانجه دارم در اول مدیون خدای مهربونم هستم و بعد همسر صبور و فداکارم که در تمام زندگیم رد پای مهربانی همکاری و صداقتش هست و پدری نمونه برا دخترمون که همیشه میتونه به داشتن چنین پدری مدیر باشعور و مهربان به خودش بباله دوستتون دارممممممممممممممممم
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 152831

free counters "  Daisypath Next Aniversary PicDaisypath Next Aniversary Ticker عروسی - کلبهء عشق ما
X
تبلیغات
رایتل
عکسها و خاطرات دخترم سدنا الهه دریاها خدای خوبیها

 سلام به همه ی دوستان خوب وبلاگی.امیدوارم توی این مدت که ما کلبه ای ها مشغول تدارکات 

عروسی بودیم به شما دوستای خوبمون هم خوش گذشته باشه.هم اکنون که در حال نوشتن برای دوستان هستم احساس کم خوابی و کوفتگی رو به یدک میکشم. .اون قدر حرف واسه ی گفتن هست که نمی دونم از کجا براتون شروع کنم.فکر میکنم بهترین کار اینه که این پست رو اختصاص بدم به عروسی برادرم و از چند شب عروسی خلاصه ای بگم. 

اول از همه از حنابندون شروع میکنم .حنابندون خونه ی بابایینا بود و بسی به همه خوش گذشت. و واقعا شب به یااد ماندنی ایی شد و به همراه همه ی مهمونا تا پاسی از صبح بیدار بودیم ومراسم پای کوبی داشتیم(فارسی را پاس بداریم)
شب عروسی هم که قبل از رفتن به تالار با بابا علی و سدنا و خواهری و دختر خاله ها رفتیم اتلیه و بعد هم رفتیم تالار.همه چیزززز  خیلی خوب پیش میرفت.واااااقعا خوش گذشت.مخصوصا اخر شب که به همراه کاروان عروس و داماد رفتیم خونه ی بابایینا و مراسم اخر شب داشتیم 

بابا علی و پسرعموهای عزیز و در کل جوونای فامیل سنگ تموم گذاشتنو میدونو خالی نکردن. 

وای که خواهری هم توی این چند شب وااااااااااااقعا سنگ تموم گذاشتو برای یکدونه داداشمون کم نگذاشت. 

نمی دونم برادرم و خانومش چه جوری میتونن این همه شلوغ کاری  رو توی عروسیش جبران کنن.در کل بگم که خیلی عالی بود. 

و اما پا تختی.دیگه روز پاتختی تقریبا خسته بودیم و لی باز عقب نشینی نکردیم و همچنان نهضت شلوغی ادامه دااااااااااااااشت و بعدشم بخش خوب و پر طرفدار پذیرایی و بعد هم 

بخش خوبتر و پر طرفدار تر اعلام کادوهااااا.دست همه درد نکنه.. 

بعد از مراسم پاتختی  هم به همراه مامان و بابا و خواهری و عروس و داماد رفتیم التلیه  

عکس های خانوادگیمونو گرفتیم.شبشم همه ی اقوام درجه ی یک خونمون بودند و وقتی رسیدیم خونه دیدیم همه چیز رو خودشون اماده کردند و انگار ما مهمونشون بودیم و کلی زحمت کشیده بودند. هممون دلمون لک میزد شب های بیشتری رو با هم باشین و دور هم خوش بگذرونیم. 

این شب ها بهانه ای هستن برای با هم بودن و شادی بودن.کاش از دستشون ندیم.

شب بعدشم که مراسم مادر زن سلام بود و همه ی اقوام درجه ی یک از طرف خانواده ی عروس  

به رستوران پارس دعوت شده بودند .(اون شب هم خیلی خوش گذشت)

این هم از عروسی که خیلی خوب برگزار شد. 

[ سه‌شنبه 20 مهر 1389 ] [ 08:29 ب.ظ ] [ سمیه ]
@message