X
تبلیغات
رایتل

کلبهء عشق ما
عکسها و خاطرات دخترم سدنا الهه دریاها خدای خوبیها

با عرض سلام و خسته نباشید و اروزی قبولی طاعات و عبادات برای تک تک عزیزان , 

اومدم که یک پست دیگری در این ماه مبارک داشته باشم. تلاشم بر این هست که 

 بتونم  مثل قدیم ها حضور پر رنگ تری رو داشته باشم  و بیشتر از خودم و بابا علی 

 و عسلکمون بنویسم , و خاطرات بیشتری رو از خودمون در این کلبه ی کوچک به  

یادگار بگذارم.گفتم خاطرات و یاد دیروز که روز  به یاد ماندنی ایی برای ما بود افتادم. 

و اما دیروزــــــــــ

دیروز عصر در شرف رفتن به خونه ی اقاجون سدنا (باباییه علی )بودیم که مامان  

تماس  گرفتند و گفتند  استاد ایرج خواجه امیری  اومدن باغمون و قرار هست شب  

هم یک بزم خانوادگی خونه ی یکی از اقوام داشته باشیم ,هر چند که عصرش  

نتونستیم  بریم باغ بابایی(به دلیل برنامه ای که معمولا اکثر خانواده ها در روزهای 

جمعه برای رسیدگی به  کارهای هفتگیشون دارن ),شب بعد از  افطار کردن و خوردن  

شام در خونه ی اقاجون(پدرشوهری),همراه با خواهریینا رفتیم خونه ی یکی از اقوام  

و تا ساعت ۱:۳۰اونجا بودیم.سدنا هم از همون اول مراسم تا اخرش وسط بود و دست  

دستی میکرد و رقص پا و کمرمیرفت و با بچه ها شیطونی می کردن.  

(جدی جدی سدنا چه جوری با موسیقیه سنتی می تونه برقصه؟؟؟!!!! 

این سوالیه که دیشب بادیدین این صحنه که همه توی حس بودند و اروم سرشونو با    

خواندن استاد تکون میدادن و سدنا با تمام انرژیش میرقصید برام پیش اومد!!!!!!!!))

استاد (ایرج) هم با وجود این که سنی ازشون گذشته !ولی باز با صدای گیراشون  

پیر وجوون رو جذب کرده بودن ,البته اقای خوش الحان هم  با ویالونی که میزدند 

 هوش از سر همه پرونده بودند و باعث شدند شب به یاد ماندنی ایی برای همه  

در دفتر خاطرات ذهنشون ثبت بشه.  

امروز عصر هم با دخمرمون رفتیم باشگاه و مثل همیشه پا به پای من ورزش کرد, 

یعد از باشگاه هم اومدم خونه و افطاری رو اماده کردم و الانم بابا علی از خستگی   

خوابش برده و منم که یک صفحه ی پر نور جلوی چشمانم هست و  انگشتانم  

روی کیبورد واسه ی خودشون قدم میزنند و ذهنمم  فلش بک زده به وقایع و ا تفاقات 

 گذشته . بله...این ها هستن که با هم میشن یک سری نوشته که 

بعد از مدتی این  نوشته ها  میشن  خاطره. 

پ ن ۱:خداوندا عزیزانی دارم که شایسته ی احترمن و یادشان مایه ی ارامش 

انان را دراین ماه مبارک اکرام کن و بر صفات نیکشان بیفزای. 

پ ن ۲:دوستان در این ماه مبارک بر سر سفره های افطار و خلوت های شبانتون  

ما کلبه ای ها رو افراموش نکنین.  

[ شنبه 23 مرداد 1389 ] [ 11:10 ب.ظ ] [ سمیه ]
درباره وبلاگ

31 سالمه همسری دارم به پاکی باران که عاشق هم هستیم و با عشقی پاک در کنار دختری مهربون و با احساس مثل پدرش با هم زندگی آرومی داریم عاشق درس خوندن و کتابم از محیطهای زنونه خوش نمیاد تو شغلم از آقا بالا سر و رییس داشتن بیزار بوده و هستم برا همین و خیلی دلایل دیگه شروع دوباره در تحصیلم داشتم و عاشق رشته ام هستم و عالی پیش رفتم به گونه ای که در 6 ترم با معدلی خوب درسم رو در رشته حقوق تموم کردم البته هرانجه دارم در اول مدیون خدای مهربونم هستم و بعد همسر صبور و فداکارم که در تمام زندگیم رد پای مهربانی همکاری و صداقتش هست و پدری نمونه برا دخترمون که همیشه میتونه به داشتن چنین پدری مدیر باشعور و مهربان به خودش بباله دوستتون دارممممممممممممممممم
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 152911

free counters "  Daisypath Next Aniversary PicDaisypath Next Aniversary Ticker ما داریم تند تند میاییم..نگین نگفتین هاااااا********** - کلبهء عشق ما
X
تبلیغات
رایتل
عکسها و خاطرات دخترم سدنا الهه دریاها خدای خوبیها

با عرض سلام و خسته نباشید و اروزی قبولی طاعات و عبادات برای تک تک عزیزان , 

اومدم که یک پست دیگری در این ماه مبارک داشته باشم. تلاشم بر این هست که 

 بتونم  مثل قدیم ها حضور پر رنگ تری رو داشته باشم  و بیشتر از خودم و بابا علی 

 و عسلکمون بنویسم , و خاطرات بیشتری رو از خودمون در این کلبه ی کوچک به  

یادگار بگذارم.گفتم خاطرات و یاد دیروز که روز  به یاد ماندنی ایی برای ما بود افتادم. 

و اما دیروزــــــــــ

دیروز عصر در شرف رفتن به خونه ی اقاجون سدنا (باباییه علی )بودیم که مامان  

تماس  گرفتند و گفتند  استاد ایرج خواجه امیری  اومدن باغمون و قرار هست شب  

هم یک بزم خانوادگی خونه ی یکی از اقوام داشته باشیم ,هر چند که عصرش  

نتونستیم  بریم باغ بابایی(به دلیل برنامه ای که معمولا اکثر خانواده ها در روزهای 

جمعه برای رسیدگی به  کارهای هفتگیشون دارن ),شب بعد از  افطار کردن و خوردن  

شام در خونه ی اقاجون(پدرشوهری),همراه با خواهریینا رفتیم خونه ی یکی از اقوام  

و تا ساعت ۱:۳۰اونجا بودیم.سدنا هم از همون اول مراسم تا اخرش وسط بود و دست  

دستی میکرد و رقص پا و کمرمیرفت و با بچه ها شیطونی می کردن.  

(جدی جدی سدنا چه جوری با موسیقیه سنتی می تونه برقصه؟؟؟!!!! 

این سوالیه که دیشب بادیدین این صحنه که همه توی حس بودند و اروم سرشونو با    

خواندن استاد تکون میدادن و سدنا با تمام انرژیش میرقصید برام پیش اومد!!!!!!!!))

استاد (ایرج) هم با وجود این که سنی ازشون گذشته !ولی باز با صدای گیراشون  

پیر وجوون رو جذب کرده بودن ,البته اقای خوش الحان هم  با ویالونی که میزدند 

 هوش از سر همه پرونده بودند و باعث شدند شب به یاد ماندنی ایی برای همه  

در دفتر خاطرات ذهنشون ثبت بشه.  

امروز عصر هم با دخمرمون رفتیم باشگاه و مثل همیشه پا به پای من ورزش کرد, 

یعد از باشگاه هم اومدم خونه و افطاری رو اماده کردم و الانم بابا علی از خستگی   

خوابش برده و منم که یک صفحه ی پر نور جلوی چشمانم هست و  انگشتانم  

روی کیبورد واسه ی خودشون قدم میزنند و ذهنمم  فلش بک زده به وقایع و ا تفاقات 

 گذشته . بله...این ها هستن که با هم میشن یک سری نوشته که 

بعد از مدتی این  نوشته ها  میشن  خاطره. 

پ ن ۱:خداوندا عزیزانی دارم که شایسته ی احترمن و یادشان مایه ی ارامش 

انان را دراین ماه مبارک اکرام کن و بر صفات نیکشان بیفزای. 

پ ن ۲:دوستان در این ماه مبارک بر سر سفره های افطار و خلوت های شبانتون  

ما کلبه ای ها رو افراموش نکنین.  

[ شنبه 23 مرداد 1389 ] [ 11:10 ب.ظ ] [ سمیه ]
@message