X
تبلیغات
رایتل

کلبهء عشق ما
عکسها و خاطرات دخترم سدنا الهه دریاها خدای خوبیها

این روزها سرم بسیار شلوغ بوده عروسی .چشم روشنی وجشن سنت و عروسی پسر دایی علی آقا و دادن چند تا مهمونی شلوغ پشت سر هم و (یک ماه بسیار شلوغ برای من و علی و سدنا) از همه مهمتر تولد دختر نازم که به واسطه ماه مبارک رمضان ۱ هفته جلو افتاد یعنی به جای ۶/۶/ ما ۲۹/۵ براش یه جشن مفصل گرفتیم جای همه دوستان وب لاگی خالی   

کارت تولد سدنا رو هم خودم درست کردم  حتما عکس کارتش رو هم براتون میذارم تمام کار جشن تا قبل از شروع با خودم بود از برنامه ریزی برا دعوت مهمونها تا سفارش میز و صندلی و کیک و تزیینات وپخت و پز عصرونه که البته این قسمت رو خواهری و مامانی کلی کمکم کردن در ضمن در قسمت پرژه باد کردن بادکنکها هم صبا و خواهری بسیار همکاری کردن روز ۳شنبه صبح  کار چاپ کارت سدنا تموم شد و کارتها هم تا عصر پخش شد روز ۴ شنبه همرا خاله جون سدنا  مشغول انجام کارهای تزیینی شدیم  و کل سالن رو با بادکنکهای سفید و صورتی تزیین کردیم لبته به جز جلوی جایگاه عروس خانوم که بابادکنکهای رنگی تزین شد تصمیم دشتیم بیشتر کارها رو ۴ شنبه تموم کنیم تا ۵ شنبه جز پخت و پز و رفتن به آرایشگاه کار دیگه ای نداشته باشیم  ۵ شنبه صبح هم خاله جون سدنا رو با زنگ تلفن از خواب پروندم اون هم بلافاصله با بابایی خودش رو ساعت ۸:۳۰ به خونه ما رسوند الویه ها رو خاله جونی زحمت آماده کردنش رو کشید و مدل کفشدوزکهای روی پاکت کارت تولد به الویه ها مدل داد کوکتل ها رو هم مامانی سرخ کرد و خودم هم کلاب ها رو آماده کردم کار پخت و پز برای ساعت ۱۰:۳۰ تموم شدد موند صندلی ها که با بدقولی آقای اجاره دهنده که قرار بود ساعت ۹ بفرسته موند برا ۱۲ ظهر چیدما اونها و لبس کرد اونها هم ۱ ساعتی وقت گرفت من هم همش تو دلم حرص میخوردم چون آرایشگاه ساعت ۱۲:۳۰ وقت داشتم و ساعت ۱ تازه کا ر چیدن صندلی ها تموم شده بود حالا تازه سدنا گشنه بود و باید میمی میخورد و لالا میکرد که البته این پروسه خودش ۱ ساعت وقت گرفت حالا ساعت ۲ بود و باید دوش میگرفتم سدنا رو حموم میکردم و البته خاله جونی دوش میگرفت و معلوم نبود کی باید خودمون رو به قرار آرایشگاه میرسوندیم از اونجایی که من در دقایق ۹۰ بسیار خوب عمل میکنم تمام این کارها تا ساعت ۲:۳۵ تموم شد وسدنا رو برا بابا گذاشتم و طی چشم به هم زدنی با رد کردن البته یک چراغ قرمز و بوق های مکرر برا ماشینهای که آروم میروندن خودمون رو به آرایشگاه رسوندیم با موهای خیس و در نهایت اتماد به نفس با یک معذرت خواهی از دیر رفتن سر فرار از خانوم مسوول خواستم ما رو برا ۳:۴۵ آماده کنه ولی واقعا عالی عمل کرد باورم نشد طی ۱۵ دقیقه موهای منو درست کرد و تقریبا همین اندازه هم برا خواهری وقت گذاشت و ما برا ساعت ۴ منزل بودیم خدا رو شکر به جز مادر شوهرم که همیشه کمکمه کسی از مهمونا نیومده بود عروس خانوم هم سر حال  ۳۰ دقیقه بعد با مامانی اومدن و من سریع لباسشو عوض کردم خوب خوابیده بود و کاملا برا مراسم آماده بود کمی شیر خورد و با شنیدن صدای ضبط شروع به دس دسی کرد و دیگه شیر نخورد مهمونها هم کم کم اومدن و با شربت و بستنی و میوه پذیرایی میشدن تا ساعت ۶ تقریبا همه اومده بودن ساعت ۶:۳۰ پذیرایی عصرونه انجام شد ساعت ۷ هم بابا علی سدنا کیک خوشگلش رو که مدل کالسکه بود رو براش آورد و البته کادوی دخترمون رو که من تا اون لحظه نمیدونستم قراره چی بگیره و ار اونجایی که من خودم این چند روزه خیلی مشغول بودم این کارو به ایشون سپرده بودم علی هم مثل همیشه با سلیقه  ۲ تا جعبه خوشگل  به من داد و گفت یکی از طرف بابا یکی از طرف مامان و همون طور که داخل حیاط ایستاده بود جعبه ها رو باز کرد و کادو ها رو نشونم داد یه تو گردنی با زنجیر از طرف من و یک النگوی خوشمل و پهن از طرف خودش از همونهای که برا روز دختر و جشن زایمانم براش گرفته بود  روز بسیار شادی بود برا همه هم ما و هم مهمونها جشن ساعت ۹ تموم شد و سدنا هم به مهمونهای کوچولوش کادو داد  

 

سدنا بیدار شده باید برم بهش برسم بقیه عکسا رو تو پست بعدی میذارم

[ شنبه 31 مرداد 1388 ] [ 03:34 ب.ظ ] [ سمیه ]
درباره وبلاگ

31 سالمه همسری دارم به پاکی باران که عاشق هم هستیم و با عشقی پاک در کنار دختری مهربون و با احساس مثل پدرش با هم زندگی آرومی داریم عاشق درس خوندن و کتابم از محیطهای زنونه خوش نمیاد تو شغلم از آقا بالا سر و رییس داشتن بیزار بوده و هستم برا همین و خیلی دلایل دیگه شروع دوباره در تحصیلم داشتم و عاشق رشته ام هستم و عالی پیش رفتم به گونه ای که در 6 ترم با معدلی خوب درسم رو در رشته حقوق تموم کردم البته هرانجه دارم در اول مدیون خدای مهربونم هستم و بعد همسر صبور و فداکارم که در تمام زندگیم رد پای مهربانی همکاری و صداقتش هست و پدری نمونه برا دخترمون که همیشه میتونه به داشتن چنین پدری مدیر باشعور و مهربان به خودش بباله دوستتون دارممممممممممممممممم
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 152911

free counters "  Daisypath Next Aniversary PicDaisypath Next Aniversary Ticker اولین سلگردتولدت مبارک دخترم - کلبهء عشق ما
X
تبلیغات
رایتل
عکسها و خاطرات دخترم سدنا الهه دریاها خدای خوبیها

این روزها سرم بسیار شلوغ بوده عروسی .چشم روشنی وجشن سنت و عروسی پسر دایی علی آقا و دادن چند تا مهمونی شلوغ پشت سر هم و (یک ماه بسیار شلوغ برای من و علی و سدنا) از همه مهمتر تولد دختر نازم که به واسطه ماه مبارک رمضان ۱ هفته جلو افتاد یعنی به جای ۶/۶/ ما ۲۹/۵ براش یه جشن مفصل گرفتیم جای همه دوستان وب لاگی خالی   

کارت تولد سدنا رو هم خودم درست کردم  حتما عکس کارتش رو هم براتون میذارم تمام کار جشن تا قبل از شروع با خودم بود از برنامه ریزی برا دعوت مهمونها تا سفارش میز و صندلی و کیک و تزیینات وپخت و پز عصرونه که البته این قسمت رو خواهری و مامانی کلی کمکم کردن در ضمن در قسمت پرژه باد کردن بادکنکها هم صبا و خواهری بسیار همکاری کردن روز ۳شنبه صبح  کار چاپ کارت سدنا تموم شد و کارتها هم تا عصر پخش شد روز ۴ شنبه همرا خاله جون سدنا  مشغول انجام کارهای تزیینی شدیم  و کل سالن رو با بادکنکهای سفید و صورتی تزیین کردیم لبته به جز جلوی جایگاه عروس خانوم که بابادکنکهای رنگی تزین شد تصمیم دشتیم بیشتر کارها رو ۴ شنبه تموم کنیم تا ۵ شنبه جز پخت و پز و رفتن به آرایشگاه کار دیگه ای نداشته باشیم  ۵ شنبه صبح هم خاله جون سدنا رو با زنگ تلفن از خواب پروندم اون هم بلافاصله با بابایی خودش رو ساعت ۸:۳۰ به خونه ما رسوند الویه ها رو خاله جونی زحمت آماده کردنش رو کشید و مدل کفشدوزکهای روی پاکت کارت تولد به الویه ها مدل داد کوکتل ها رو هم مامانی سرخ کرد و خودم هم کلاب ها رو آماده کردم کار پخت و پز برای ساعت ۱۰:۳۰ تموم شدد موند صندلی ها که با بدقولی آقای اجاره دهنده که قرار بود ساعت ۹ بفرسته موند برا ۱۲ ظهر چیدما اونها و لبس کرد اونها هم ۱ ساعتی وقت گرفت من هم همش تو دلم حرص میخوردم چون آرایشگاه ساعت ۱۲:۳۰ وقت داشتم و ساعت ۱ تازه کا ر چیدن صندلی ها تموم شده بود حالا تازه سدنا گشنه بود و باید میمی میخورد و لالا میکرد که البته این پروسه خودش ۱ ساعت وقت گرفت حالا ساعت ۲ بود و باید دوش میگرفتم سدنا رو حموم میکردم و البته خاله جونی دوش میگرفت و معلوم نبود کی باید خودمون رو به قرار آرایشگاه میرسوندیم از اونجایی که من در دقایق ۹۰ بسیار خوب عمل میکنم تمام این کارها تا ساعت ۲:۳۵ تموم شد وسدنا رو برا بابا گذاشتم و طی چشم به هم زدنی با رد کردن البته یک چراغ قرمز و بوق های مکرر برا ماشینهای که آروم میروندن خودمون رو به آرایشگاه رسوندیم با موهای خیس و در نهایت اتماد به نفس با یک معذرت خواهی از دیر رفتن سر فرار از خانوم مسوول خواستم ما رو برا ۳:۴۵ آماده کنه ولی واقعا عالی عمل کرد باورم نشد طی ۱۵ دقیقه موهای منو درست کرد و تقریبا همین اندازه هم برا خواهری وقت گذاشت و ما برا ساعت ۴ منزل بودیم خدا رو شکر به جز مادر شوهرم که همیشه کمکمه کسی از مهمونا نیومده بود عروس خانوم هم سر حال  ۳۰ دقیقه بعد با مامانی اومدن و من سریع لباسشو عوض کردم خوب خوابیده بود و کاملا برا مراسم آماده بود کمی شیر خورد و با شنیدن صدای ضبط شروع به دس دسی کرد و دیگه شیر نخورد مهمونها هم کم کم اومدن و با شربت و بستنی و میوه پذیرایی میشدن تا ساعت ۶ تقریبا همه اومده بودن ساعت ۶:۳۰ پذیرایی عصرونه انجام شد ساعت ۷ هم بابا علی سدنا کیک خوشگلش رو که مدل کالسکه بود رو براش آورد و البته کادوی دخترمون رو که من تا اون لحظه نمیدونستم قراره چی بگیره و ار اونجایی که من خودم این چند روزه خیلی مشغول بودم این کارو به ایشون سپرده بودم علی هم مثل همیشه با سلیقه  ۲ تا جعبه خوشگل  به من داد و گفت یکی از طرف بابا یکی از طرف مامان و همون طور که داخل حیاط ایستاده بود جعبه ها رو باز کرد و کادو ها رو نشونم داد یه تو گردنی با زنجیر از طرف من و یک النگوی خوشمل و پهن از طرف خودش از همونهای که برا روز دختر و جشن زایمانم براش گرفته بود  روز بسیار شادی بود برا همه هم ما و هم مهمونها جشن ساعت ۹ تموم شد و سدنا هم به مهمونهای کوچولوش کادو داد  

 

سدنا بیدار شده باید برم بهش برسم بقیه عکسا رو تو پست بعدی میذارم

[ شنبه 31 مرداد 1388 ] [ 03:34 ب.ظ ] [ سمیه ]
@message