X
تبلیغات
رایتل

کلبهء عشق ما
عکسها و خاطرات دخترم سدنا الهه دریاها خدای خوبیها

سلام 

میدونم این دفعه غیبتمون خیلی طولانی شد ولی اینم میدونم که دوستای خوبم ما رو میبخشن  

اما این روزها 

سدنا عسل مامان خیلی شیرین شده دخترم این روزها خیلی چیزها رو میفهمه 

اما تاریخچهای از کارهای عسلک ناز ما؟ 

۹ دی برا اولین بار علاماتی از حرف زدن رو از خودش نشون داد   

۶ ماه و ۱۵ روزش بود که تونست بشینه

۱۹ فروردین ۸۸  در یک عصر بهاری برا اولین بار ماما و بابا رو با هم گفت  

۲۶ اردیبهشت در حالیکه با کف دستش رو لبای کو چولوش میزد آ آ آ میکرد پیله دندوناشم قابل لمسه 

۴ خرداد ۸۸ د د هم به دایره لغتش افزوده شد  

۹ خرداد ۸۸ در حالت نشسته رو باسنش ۳۶۰ درجه   میچرخه  

۱۳ خرداد ۸۸ دس دسی یاد گرفت  

۲۶ خرداد ۸۸ در حال نشسته با ریتم آهنگ شاد نانای میکنه و خودشو جلو و عقب میده  

تو خرداد ماه بود که با هم برا اولین بار پارک رفتیم  و سدنا سوار همین تابهای کوچولوی مخصوص سن خودش میشه و هوارتا لذت میبره طوری که وقتی میخواد پیاده بشه بهانه میگیره و با سر اشاره میکنه(سرش رو مرتب به سمت پایین تکون میده) که باز هم تابش بدم  

۱۵ تیر ۸۸ مصادف با ۱۳ رجب اولین دندون سدنا از پیله بیرون اومد من اون روز عشر پا تختی یکی از اقوام مادر شوهرم رفته بودم و سدنا پیش مامان بود و  وقتی برگشتم و اومدم بهش آب بدم دیدم وقتی فنجونش به لثه اش برخورد میکنه یه تق تق ظریفی میکنه و فهمیدم که دندون در اورده  خدا میدونه وقتی با نوک انگشتم تیزی دندونشو لمس کردم چقدر برام لذت بخش بود اینقدر بوسش کردم و به بالا پرتش کردم که هر دو خسته شدیم  

دیروز باغ بابا بودیم و یه چیز برام جالب بود بدون اینکه کسی به سدنا یاد داده باشه تا گوشی موبایل خاله جونیش رو برداشت برد طرف گوشش و مثل آدم بزرگا شروع کرد به حرف زدن و بینش هم مرتب سرش رو به نشانه تایید تکون میداد همگی کلی بهش خندیدم  

در ضمن مدتیه سدنا یاد گرفته بعد از غذا خوردن دستاش رو بالا میبره و به قولی الهی شکر میکنه  

خاله جونیش هم اون هفته یادش داده با سرش سدنا دوبس دوبس کنه و این حرکتش خیلی با مزه است  

عمو جونیش هم هفته قبل خونه مادر جونی حرص زدن رو یادش داده و حالا تا بهش میگیم عمو جون چی کار میکنه با فشردن لثه هاش روهم و سیخ کردن دستاش و لرزوندن مچ دستش حالت حرص زدن رو به خودش میگیره البته سعی داریم این کارو فراموش کنه البته اگه بشه چون تا اسم عمو جونی میاد همین کار وتکرار میکنه  تا اونجای که دیشب با بابای داشتیم در مورد عمویی و اینکه کی از سفر فرنگستون بر میگردن صحبت میکردیم که یهو دیدیم سدنا با شنیدن اسم  کوچیک عمویی

 همون ادا رو در میاره و هم خندمون گرفته بود و هم اینکه میخواستیم  به رو نیاریم تا بلکه سدنا این حرکت رو فراموش بکنه

عکسی از دالی بازی سدنا با شال مامانی  

 

 

 

 

 

 

سدنا امسال برا اولین روز پدر برای بابا جونیش از طرف خودش یه کمربند از چرم مشهد خریدو ۱۳ تیر با یک شاخه گل مریم به بابا جونی هدیه کرد 

جمعه هم کادوی بابای بابا رو دادیم یک پیراهن خوشمل قهوه ای 

امشب هم کادوی بابای مامانی رو میبریم  

خیلی تنبلیم نه؟!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ شنبه 20 تیر 1388 ] [ 03:31 ب.ظ ] [ سمیه ]
درباره وبلاگ

31 سالمه همسری دارم به پاکی باران که عاشق هم هستیم و با عشقی پاک در کنار دختری مهربون و با احساس مثل پدرش با هم زندگی آرومی داریم عاشق درس خوندن و کتابم از محیطهای زنونه خوش نمیاد تو شغلم از آقا بالا سر و رییس داشتن بیزار بوده و هستم برا همین و خیلی دلایل دیگه شروع دوباره در تحصیلم داشتم و عاشق رشته ام هستم و عالی پیش رفتم به گونه ای که در 6 ترم با معدلی خوب درسم رو در رشته حقوق تموم کردم البته هرانجه دارم در اول مدیون خدای مهربونم هستم و بعد همسر صبور و فداکارم که در تمام زندگیم رد پای مهربانی همکاری و صداقتش هست و پدری نمونه برا دخترمون که همیشه میتونه به داشتن چنین پدری مدیر باشعور و مهربان به خودش بباله دوستتون دارممممممممممممممممم
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 152874

free counters "  Daisypath Next Aniversary PicDaisypath Next Aniversary Ticker تاریخچه ای از هنرهای سدنا - کلبهء عشق ما
X
تبلیغات
رایتل
عکسها و خاطرات دخترم سدنا الهه دریاها خدای خوبیها

سلام 

میدونم این دفعه غیبتمون خیلی طولانی شد ولی اینم میدونم که دوستای خوبم ما رو میبخشن  

اما این روزها 

سدنا عسل مامان خیلی شیرین شده دخترم این روزها خیلی چیزها رو میفهمه 

اما تاریخچهای از کارهای عسلک ناز ما؟ 

۹ دی برا اولین بار علاماتی از حرف زدن رو از خودش نشون داد   

۶ ماه و ۱۵ روزش بود که تونست بشینه

۱۹ فروردین ۸۸  در یک عصر بهاری برا اولین بار ماما و بابا رو با هم گفت  

۲۶ اردیبهشت در حالیکه با کف دستش رو لبای کو چولوش میزد آ آ آ میکرد پیله دندوناشم قابل لمسه 

۴ خرداد ۸۸ د د هم به دایره لغتش افزوده شد  

۹ خرداد ۸۸ در حالت نشسته رو باسنش ۳۶۰ درجه   میچرخه  

۱۳ خرداد ۸۸ دس دسی یاد گرفت  

۲۶ خرداد ۸۸ در حال نشسته با ریتم آهنگ شاد نانای میکنه و خودشو جلو و عقب میده  

تو خرداد ماه بود که با هم برا اولین بار پارک رفتیم  و سدنا سوار همین تابهای کوچولوی مخصوص سن خودش میشه و هوارتا لذت میبره طوری که وقتی میخواد پیاده بشه بهانه میگیره و با سر اشاره میکنه(سرش رو مرتب به سمت پایین تکون میده) که باز هم تابش بدم  

۱۵ تیر ۸۸ مصادف با ۱۳ رجب اولین دندون سدنا از پیله بیرون اومد من اون روز عشر پا تختی یکی از اقوام مادر شوهرم رفته بودم و سدنا پیش مامان بود و  وقتی برگشتم و اومدم بهش آب بدم دیدم وقتی فنجونش به لثه اش برخورد میکنه یه تق تق ظریفی میکنه و فهمیدم که دندون در اورده  خدا میدونه وقتی با نوک انگشتم تیزی دندونشو لمس کردم چقدر برام لذت بخش بود اینقدر بوسش کردم و به بالا پرتش کردم که هر دو خسته شدیم  

دیروز باغ بابا بودیم و یه چیز برام جالب بود بدون اینکه کسی به سدنا یاد داده باشه تا گوشی موبایل خاله جونیش رو برداشت برد طرف گوشش و مثل آدم بزرگا شروع کرد به حرف زدن و بینش هم مرتب سرش رو به نشانه تایید تکون میداد همگی کلی بهش خندیدم  

در ضمن مدتیه سدنا یاد گرفته بعد از غذا خوردن دستاش رو بالا میبره و به قولی الهی شکر میکنه  

خاله جونیش هم اون هفته یادش داده با سرش سدنا دوبس دوبس کنه و این حرکتش خیلی با مزه است  

عمو جونیش هم هفته قبل خونه مادر جونی حرص زدن رو یادش داده و حالا تا بهش میگیم عمو جون چی کار میکنه با فشردن لثه هاش روهم و سیخ کردن دستاش و لرزوندن مچ دستش حالت حرص زدن رو به خودش میگیره البته سعی داریم این کارو فراموش کنه البته اگه بشه چون تا اسم عمو جونی میاد همین کار وتکرار میکنه  تا اونجای که دیشب با بابای داشتیم در مورد عمویی و اینکه کی از سفر فرنگستون بر میگردن صحبت میکردیم که یهو دیدیم سدنا با شنیدن اسم  کوچیک عمویی

 همون ادا رو در میاره و هم خندمون گرفته بود و هم اینکه میخواستیم  به رو نیاریم تا بلکه سدنا این حرکت رو فراموش بکنه

عکسی از دالی بازی سدنا با شال مامانی  

 

 

 

 

 

 

سدنا امسال برا اولین روز پدر برای بابا جونیش از طرف خودش یه کمربند از چرم مشهد خریدو ۱۳ تیر با یک شاخه گل مریم به بابا جونی هدیه کرد 

جمعه هم کادوی بابای بابا رو دادیم یک پیراهن خوشمل قهوه ای 

امشب هم کادوی بابای مامانی رو میبریم  

خیلی تنبلیم نه؟!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ شنبه 20 تیر 1388 ] [ 03:31 ب.ظ ] [ سمیه ]
@message