X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

کلبهء عشق ما
عکسها و خاطرات دخترم سدنا الهه دریاها خدای خوبیها

به من بگو

 

مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

آن میلمن

این جمله رو هم به تازگی خوندم ولی کجا یادم نمیاد :

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی چرک می کنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

داشت یادم میرفت میلاد امام رضا رو میگم

 

این روز رو به تمام عاشقان ایشان تبریک میگیم

 

همیشه شاد باشین

[ پنج‌شنبه 1 آذر 1386 ] [ 04:24 ب.ظ ] [ سمیه ]
درباره وبلاگ

31 سالمه همسری دارم به پاکی باران که عاشق هم هستیم و با عشقی پاک در کنار دختری مهربون و با احساس مثل پدرش با هم زندگی آرومی داریم عاشق درس خوندن و کتابم از محیطهای زنونه خوش نمیاد تو شغلم از آقا بالا سر و رییس داشتن بیزار بوده و هستم برا همین و خیلی دلایل دیگه شروع دوباره در تحصیلم داشتم و عاشق رشته ام هستم و عالی پیش رفتم به گونه ای که در 6 ترم با معدلی خوب درسم رو در رشته حقوق تموم کردم البته هرانجه دارم در اول مدیون خدای مهربونم هستم و بعد همسر صبور و فداکارم که در تمام زندگیم رد پای مهربانی همکاری و صداقتش هست و پدری نمونه برا دخترمون که همیشه میتونه به داشتن چنین پدری مدیر باشعور و مهربان به خودش بباله دوستتون دارممممممممممممممممم
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 153458

free counters "  Daisypath Next Aniversary PicDaisypath Next Aniversary Ticker به من بگو - کلبهء عشق ما
X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
عکسها و خاطرات دخترم سدنا الهه دریاها خدای خوبیها

به من بگو

 

مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

آن میلمن

این جمله رو هم به تازگی خوندم ولی کجا یادم نمیاد :

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی چرک می کنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

داشت یادم میرفت میلاد امام رضا رو میگم

 

این روز رو به تمام عاشقان ایشان تبریک میگیم

 

همیشه شاد باشین

[ پنج‌شنبه 1 آذر 1386 ] [ 04:24 ب.ظ ] [ سمیه ]
@message